| X Close | ||
| گاهي كه ماه به شاخه گير مي كند | |
|
تا چهار صبح برای دومین بار سیناپس یک تله فیلم را نوشتم.نام گروه مربوطه را فعلن نمیگویم.اما موضوع تله فیلم به انقلاب باز میگردد.به همان اندازه که حکومت در لفاف های فاخر نامگذاریش میکند سلطنت باخته گان هنوز پس از سی سال نامی برایش ندارند.هنوز نمی دانند به ان شورش بگویند یا آشوب ها یا اتفاقات پنجاه و هفت یا چیز دیگر.دست کم حکومت در این سال ها چیزهایی مانند شکوهمند با پسوند اسلامی و ترکیبات خوبی مانند ضد ستمشاهی و مانند این ها گذاشت.اما در محدوده ی تنگ سلطنت باخته ها حتی یافتن ترکیب دشوار است .اگر این از ان جهت باشد که دایره ی تحلیل های ذهنی و هوشبهر رضا پهلوی حتی از اح مدی نژاد هم کمتر و تنگتر و تاسف بار تر باشد باید گفت جمهوری اسلامی سالهای سال دوام خواهد داشت.اگر اح مدی نژاد نمونه ی بارز قدرت خارق العاده ی بشر برای نفهمیدن و در عین حال پافشاری بر فهمانیدن دریافته ها و عملکرد های غیر قابل فهم و پیش بینی خود به تمام بشریت و مدیریت همه ی جهان بر اساس وارونگی بدیهی ترین مفاهیم بشری باشد٬باید گفت نمونه های کلاسیک اپوزیسیون گاه رفتارها ونشانه های تاسف بارتری از خود بروز میدهند .از توده یی کلاسیک تا سلطنت طلب کلاسیک.حتی ظهور دارو دسته ی نوگاوچران ها در امریکای قرن بیست و یک و همپالکی های اروپایی انها هم صورت مسئله را از قضا توضیح بیشتر میدهد.بگذریم از توضیحات بیشتر اما برای راحت تر کردن خودم عرض میکنم که در مسابقه نافهمی جهانی در این سالها ما بیشتر میبریم زیرا بهتر از هرجماعت دیگری نافهمی و نیرنگ را با یکدیگر می امیزیم . و این یکی از هنر های ایرانیان است و بس ویادمان نرود که فرزند وپدر و مادر و برادر و خواهر و دوست و خدمتکار حکومت گران ایران خود ماهستیم. با انکه خاطرات خوش من از محمد قائد کمتر از خاطرات ناخوش است اما نمیتوانم تحلیل های یکه ی او را در قالب طنز یگانه اش نادیده بگیرم و کلمات قصارش را نیز هر چند خود او از هر چه کلمه ی قصار ونوشتن ان با آب طلا یا آب خلا متنفر باشد یا نباشد .جایی در مقالتی درخشان از او خواندم که که به ترکیب رندی وتقیه و در عین حال نبود عزت نفس در ایرانی جماعت اشاره کرد .ترکیبی که علیرغم پوشیده بودن زیر رندی تاریخی در این سالهای تلخ چه تلخ عریان میشود ...و نیز ترکیبی دیگر که خودم آن را از کوییستلر در گفتگوی شبانه به یاد دارم :ترکیب بد دلی و حماقت و شکاکیت که اوبرای فرانکیست ها کفته بود که نماینده برحق اسپانیای تحقیر شده توسط اسلام وایران و عرب و نیزتعصب جنایت افرین مذهبی در سده ها سده از دنیای مسیحی و...بود.اما برای ما نیز این نمایندگی تحقیر و انتقام تک تک ادمهای این کهنه ترین فرهنگ و تمدن جهان از خودشان و جهان چه اشناست .انتقام ایرانی از ایران با بددلی و حماقت عمدی و یا راه دادن و چشم بستن بر بلاهت ملی و نیز رندی در عین بی عزت نفسی و مخلوط و چاشنی زده شده با تقیه برای حفظ عقیده به هر ذلت رذیلانه یی. پس...یکی بود یکی نبود .جوانک تیره روز بیدار بختی بود که به زور گریه و پا به زمین کوبیدن میخواست اینده ی قیرگونش را کمی رنگ بزند ولو با تف یا بول و غایت .او گمان میکرد که کارگردان است. در حالیکه ان کارگردان جوان که فعلن ارزش نامبردن ندارد تا دو سه سال پیشتر از صدقه ی سر وزارت ارشاد دولت اصلاحات دست کم میتوانست در تریای تیاتر شهر بنشیندو از سر درد حرفها بزند که: نمیشود کارستان ها کردواگر میشد که من چه کنم چه ها که نمیشدو.... در زمانیکه با هر استعداد زیر متوسطی میشد امید داشت سالی یک تیاتر به صحنه برد >اما در کارگردانی یک نمایشنامه خوانی متوسط درماند و در میماند.امروزه که بر کمر شکسته ی تیاتر میرقصند و بیماران جنسی قدرت و حکم در دست٬ کتاب خواندن در کنار قهوه خوردن را منتهی به چیزهایی میدانند که در تخیلات جنسی روح و ذهن بیمارشان نام و نشان میگیردو میتوانند دهان و روح هر قهوه خور کتاب خوان و کتاب نویس و اهل هنر و فرهنگ را چنان خرد کنند که همه ی ما در لحظاتی در مورد حلال زادگیمان به بقال سر کوچه شک ببریم......همان {کارگردان پس از این} میتواند از صدقه ی سر خویشاوندی با فلان معاون و بهمان رییس گروه بی هیچ مقدمه و موخره یی حکم ساخت و کارگردانی فیلم بلند تله ویزیونی بگیرد.چیزی که حتی در رویا یش باور نمی کرد.اوخواست یا خواسته شد در مورد سالیانی فیلم ارزشی بسازد که خود و پدر خود و خویشاوند مدیر شده ی خود در ان زمان حتی علقه ی مضغه نبودند. دوستانی که اخرین کار بایگانی شده ی مرا به خاطر داشتند >یعنی پنجاه و دو تله تیاتر در موضوع تاریخ معاصر که نگارش و پژوهش ان دوسال به درازاکشید و سرانجام به دستور استاد اخلاق و نمونه ی سلامت روانی یعنی برازش مدیر شبکه ی یک گروه تاریخ یکشبه منحل شد و حاصل دو سال کار من به بایگانی رفت <پیشنهاد کردند که فیمنامه را من بنویسم. اتودی که براساس قصه ی تاسف بار و سفارشی و نیز خنده دار{ کارگردان پس از این محترم}نوشتم در میان ده اتود پذیرفته شدو قرار دادی و تهیه کننده یی و روال معمول نوشتن فیلمنامه .یعنی ارائه ی خلاصه سکانس.به هر روی خلاصه سکانس این حقیر که هر دوبار به اندازه ی یک فیلمنامه کامل بوده است با عبارات پر اب چشمی چون حفظ تقدس انقلاب و ارزشهای اسلامی همراه شد و در حالیکه ر هنمود دهنده گان محترم که مدیران تولید فرهنگ و هنر در قالب های فیلم و سریال و نمایش در رسانه ارتباط جمعی حکومت هستند تفاوت انتاگونیست از پروتاگونیست را در یک درام ساده نمی شناسند از شخصیت پردازی مثنوی ها بافتند و این حقیر عبرت ها گرفت. از قضا کاشف به عمل امد کارگردان جوان ارزشی ساز که تا روزهایی پیش با التماس و بدون هیچ اغراق با گریه در خواست میکرد تا کسی روزی و ساعتی وقتش راتنها برای خواندن یک نمایشنامه به او بدهد و حتی در آزادی نسبی و غیر قابل باور تولید هنری در دولت خاتمی به دلیل بی استعدادی نمی توانست طرفی ببندد حال می تواند با سعایت ٬دروغ پردازی ٬توهین رودررو و پشت سر ٬توطئه و پشت هم اندازی و ریاکاری ٫ موقعیتی برای ساخت فیلم بلند کسب کند که از بسیاری از شایستگان٬ به عمد و حساب شده دریغ میگردد.در چنین شرایطی فراهم کردن فضای فرسایش و طرد برای فیلمنامه ی این حقیر چندان عجیب نیست که سرمان با مویی به گردنمان وصل است. اکنون از فشار تهیه کننده ی بینوا و نیز اهانت های جوان جویای نام به مدیر و سایر همکاران و...که تنها با خویشی و هم خونی با مقام بالاتر یعنی یکی از معاونت ها قابل تحمل است سه هفته یی گذشته و درزیر وبالای این بوق حکومتی هیچ کسی نیست تا بگوید :برادر خسته نباشی نمیخواهیم .تنها خودیها در این دایره حقوق نوشتن دارند . اخلاق اسلامی از سوی اساتید اخلاق اسلامی گویا که مسری است.به ویژه در رسانه ی حقنه ی اخلاق حکومتی. خداوندی که انسان را افرید تا متخلق به اخلاق الهی باشد مرا از این سرایت حفظ کند.الهی آمین نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1387/3/12 ساعت: 08:50 | + نظردهيد(13) | ترك بك(0)
صبح به زور از رختخواب کنده شدم.رضا باید سحر ولد بیگی را به دفتری می رساند ـگویا برای عقد قراردادی-و برای من که باید ساعت ۱۱ در دفتربیضایی میبودم فرصتی نبود مگر انکه طفیلی سحر می شدم و پس از رسانیدن او از صدقه سر سرویسش با یکساعت تاخیر پشت تاخیر غرغر به حق استاد و همین طور سعید ملکان را که البته غرغر نمیکند جز با چشمهایش تحمل میکردم.طبیعتن رفتن با رانندگان خطی و عمومن ناجوانمرد و رذل لواسان تجریش به معنای دو ساعت دیرکرد بیشتر بود. انها مشغول افتاب دادن شکم ها و اسافل خود در باقیمانده ی هوای نیمه جان لواسان بودند و نیز مزمزه کردن تریاکی که به قیمت کشتن باغ هایشان و قطع حیات در اوندهای گیاهانشان حالادر خونشان بازی میکرد.جایی برای مسافر بی اتومبیل دیر کرده در نیم روز لواسان نیست ٬مگر به قیمت خون ابوین آژانسهایی که بر سر ثروتمندان بی حوصله ی رانندگی و مسافران نیمه فقیر بی وسیله اما مثلن محترم (مانند این حقیر)ودیر کرده منت میگذارند و از این طویله ی رو به ویرانی به دل اصطبل لایتناهی دارلخلافه ی تهران می برندشان. یک قطعه مو برای وکیل شیرین بیضایی نگران است که در جلوی دوربین به اندازه ی تیاتر دلنشین و دوست داشتنی نباشم .از معدود کارهای سینمای و تلویزیونی من تک و توک دیده و نپسندیده و میترسد از انتقال موج اندوه چسبیده به من از پشت دوربین به تماشاگر ایرانی .اما یادش نیست وقتی این موج برای تماشاگر تیاتر (حرفه یی و نا حرفه یی) در این سالها دلنشین بوده ٬دست کم دلنشین تر از انچه برای تهیه کنندگان و کارگردانان بوده (جز کسانی مانند بیضایی)و ان هم در فاصله ی بی فاصله و در میانه ی بی پردگی تیاتر با بیننده و عریانی یازیگر تیاتر در میان جمع ٬چگونه میتوانم از پشت دوربین و هزار تمهید واقع نما ونه واقعیت ساز ٬نا چسب جلوه کنم. راستش را بخواهید پس از این همه سال بیضایی سینما گر را درست و نا متناقض درک نکردم اما گمان میکنم بیضایی نویسنده و پژوهشگر و سپس کار گردان تیاتر را میشناسم و تا اندازه یی او را پیش بینی میکنم. سعید ملکان روی تاسی و گرگرفتگی سرم پروک میگذارد تا قابل تحمل بشوم .زیبا برای تصویر .نمی انم چرا حتی هالیوودی ها که استاد تصنع و زیبایی شناسی نا منعطف فیزیک بازیگر برای دوربین هستند دیگر از این چیزها دست کشیده اند.و اگرنه حتی نیکلسون و مالکوویچ و اسپیسی و سایر کم موهایی که خود هالیوودیها انها رااز بازیگران صنعتگر جدا و هنرمند و خلاق میدانندشان هرگز در سینمای ایران فرصتی متعادل و برابر برای گزینش نداشتند .این هم تناقضی دیگر که در ک نمیکنم. زیرا برای من و بسیاری بیضایی تفاوت های اشکار ریز ودرشتی با بدنه ی سینماگران ایران باید داشته باشد.به هر حال در این فیلم به اندازه ی شش هفت سکانس و به ضرب و زور موی مصنوعی و گنی که قطر شکم مرا کم کند (با توجه به انکه من تنها بازیگر ایرانی دارای اضافه وزن هستم!)ارزش تحمل شدن دا رم و نیز با انتخاب شدن در نقشی که در ان حضوری کمتر از بسیاری هنر مندان خلاق و افرینشگر داشته باشم . بگذریم ٬این داستانی تکراری شده در این پانزده سال است و انچه نزد بیضایی اتفاق می افتد ـکه من به شرافت او ایمان دارمـ تنها گرهی و گله ییست که به بهانه ی او باز میشود اما خطاب اصلی چیز دیگریست .از جمله خودم که کاش..... سعید ملکان به لطف مویی که بافت و مرا چند سال جوان و چند واحد زیبا کرد ٬مناسب احوال بازی کردن در چند سکانس نمود .و بعد اتوسا قلم فرسایی و دستیارش حجت که با پوشاندن چند لباس خوش فرم نواقص دیدنی و نادیدنی و ضد تصویری مرا اصلاح کردند.و دست اخر... سامان خادم کتاب شعرم را از پس دوسال به من بازگرداند.کتاب که نه .دفتری به نام (الاهیات عابر پیاده)که پنج ناشر را از سر گذراند و چاپ نشد .از روزهایی که خاتمی و دولت اصلاحات وجود داشت.موجودی به نام احمدی نژاد و چیزی به نام صفار هرندی نبود.به جای این همه حسینیه و تکیه و باشگاه های حکومتی مذهبی و نه خود جوش و مردمی ٬فرهنگسرا ها هنوز نفس میزدند و نوجوانان و جوانان رااز شر مواد مخدر و فحشا و قچاق و بزه های ریز و درشت و خلاصه فساد تا اندازه یی حفظ میکردند .همان چیزی که شریعتمداری مدیر منصوب و حکومتی کیهان فساد وفحشا در فرهنگسرا ها و خانه های هنرمندان مینامد .همان چیزی که صفار هرندی فاسد و خراب شدن ادبیات وهنردر دوره های پیش از احمدی نژاد نام میدهد.به هرحال در ان دوره ٬ایران که واضع نظریه و جنبش گگفتگوی تمدن هابود مانند بسیاری از دیگر کشور های جهان چنین مرکزی داشت.چند سال پیش از انکه احمدی نژاد مرکز گفتگوی تمدن ها را در همان کشوری که این جنبش صلح طلبانه را در دنیا بنیاد نهاد وبه نام مردم ایران ثبت کرد یک شبه نابودکند.ان روزها این مرکز تصمیم گرفت با همکاری چند ناشر خصوصی چند کتاب در حوزه ادبیات الاهیاتی منتشر کند.نشر مهرنیوشا دفتر شعر مرا در این حوزه به ان جا معرفی کرد و در نهایت با روند فاسد و پوسیده ی اداری در همان مرکزی که نوگرا بود و اکنون حسرت ان را میخوریم و در تار و پود تنگ نظری ها و رذالت های بسیار معمولی گم شد .راستش را بگویم جلوی نشر این کتاب را نه کسانی مانند صفارهرندی و تیمش یا ادم تاسف اوری مثل رضا رهگذر نگرفتند بلکه کتاب مانند بسیاری کتاب های دیگر در میان خود زنی های مراکز دموکراتیک فرهنگی نو پا خون الود و کثیف شد .ان نشر ناپدید شد .گفتگوی تمدن ها تاریخ کوتاه غمباری برای خود تدارک دید تا متخصصی مانند احمدی نژاد تیر خلاص به ان بزند.بعد نوبت به نشر (اهنگی دیگر) رسید .شمس لنگرودی پیشنهاد کرد دفتر شعری به انجاببرم تا چاپ شود .جزئیات را جایی دیگر میگویم .در دفتری که سرگذشت سالها نوشتن من است در تنهایی و جفای مطلق .تنها اکتفا میکنم که حافظ موسوی فرمود {مهرداد جان شعرهات مد روز نیست !!!.مجموعه ی دیگری از شعرهات گزینش کن!!}.الاهیات عابر پیاده نه به تیغ سانسور ممیز مزدور ارشاد گرفتار شد و نه انگ ضد دین و انقلاب و نظام به ان خورد .شاعری مشهور ان را شایسته ی تکثیر در مثلن هزار جلد ندانست و در حالیکه کتاب های چاپ سوم دسته دسته در نشر اهنگی دیگر بر زمین تل ا نبار شده بود جگرخراشانه و ترحم انگیز از فلاکت بار شدن وضع اهنگی دیگر و در امدشان میگفت . سپاس گفتم و خدانگهداری کردم.مدتی بعد کتاب را به دست نشر مجال سپردم .توسط سامان خادم که با ناشران مجال خویشی داشت و برایشان طراحی و تصویر سازی میکرد.کار را نخواستند و با اینکه باید و حتمن تعدادی کتاب برای ابطال نشدن پروانه ی نشر چاپ میکردند ترجیح دادند برای شاعر زنده و بی نام به اندازه ی صد صفحه هزینه فیلم و زینک نگذارند . انگاه نشر بهجت کتاب را گرفت و خواند مانند دیگران اظهار لطف کرد و گفتند نمی توانند تا اطلاع ثانوی تصمیم گیری کنند . امروز کتاب را به کورش کاراگاهی دادم و گفتم از خواندن شعر های من به اصرار بیژن جلالی عزیزم در کافه شوکا و شنیدن ان توسط کورش دوازده سال گذشت و کورش با نشر باغش در ده نمایشگاه شرکت کرد و هیچ برگی از شعرهایی که او و بیژن انقدر دوستشان میداشتند چاپ نشد .کورش دفتر را تا یک سومش خواند و گفت لذت بردم اما چاپ نمی کنم و مرا متوجه سه قفسه شعر نو در کتابفروشی و نافروشی ان کرد و عذر خواست . حالا بعد از سه سال عروس دست به دست گشته و کثیف شده ام را دستمالی کشیدم و بوسیدم و در صندوقی حصیری گذاشتم .پیش دوستانش .کنار یازده دفتر هم سرنوشت و هم داستان با جزییات کم و بیش شنیدنی و رنگارنگ. روز تمام میشود و من فکر می کنم تاریخ شخصی ادبیات خودم را کی تمام خواهم کرد.؟ اخر الاهیات عابر پیاده هنوز دارد خستگی در میکند .از پس این همه تنها پیاده رفتن . نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1387/2/3 ساعت: 07:19 | + نظردهيد(17) | ترك بك(0) روز اخری بود که در تله فیلم واقعیت مجازی بازی می کردم .در نقش روانپزشکی که می کوشد معمای یک جوان روان پریش را که از توهم و فقدان عشق یک شخصیت واقعی /مجازی رنج می برد٬حل کند. رضا بهشتی کارگردان خوش ذوق و فیلمنامه نویس نسبتن خوبی ست .هر چند تنها برای فیلم های خود می نویسد . در چند سال گذشته برای او چندین کار نوشته ام٫که بیشترینشان در حوزه ی کلیپ و فتو کلیپ و کمتر استانی بودند. یک مجموعه فتو کلیپ جنگی به نام {عملیات ازادسازی ایران}که به عملیات جنگی ایران در طول مدتی می پرداخت که ایران در موضع دفاع و بیرون راندن دشمن عراقی از خاک بود نه دوره یی که خود ناقض و متجاوزشد و جنگ را به داخل خاک عراق کشید و به قیمت خون صد ها هزارنفر ان را به درازا کشانید. و نیز مجموعه ی داستانی به نام {کاروان عاشورا }که به شیوه ی فتو کلیپ کار شده بود .در باره ی این مجموعه خاطرات جالبی دارم که انها را خواهم نوشت. کار در عمارت { قصر یاقوت }قاجاری که حالا با زشت ترین شیوه ٬باز سازی که نه ٬تخریب شده و حوزه ی ریاست و مدیریت بیمارستان لواسانی در سرخه حصار را شامل میشود. من پس از سالها دوباره به سرخه حصار باز گشتم .ده سال پیش که به عنوان پژوهش گرونویسنده ی مستند بلند {در جستجوی تاریخ ری } که پس از سه سال کار جان فرسا پخش ان در شبکه ی دو به دستور کسی به نام {فرج نظام }مدیر گروه فرهنگ و ادب شبکه ی دو پس از تبعید سید محمد آوینی از تلویزیون ٬پس از چهار قسمت متوقف شد .توقفی که هرگز دلیل ان را نفهمیدیم .زیرا که کوشیدیم فجایع زیست محیطی و فرهنگی که بر سر پهنه ی ری که کهن ترین بخش تمدن جهان است را با ابرو داری به حکومت و نهادهای حکومتی پیوند ندهیم چرا که گمان میکردیم در نهایت چیزی جز بردن ابروی ملی نبود .با این حال برای کسانی که به واقع فرج نظام هستند اهمیت وقایع از گونه ی دیگریست . حالا در شرایطی که سرخه حصار این کهن ترین منطقه و پارک حفاظت شده در جهان و نیز معدود ریه ی باقیمانده ی تهران با چند پادگان سپاه و بسیج و مانورهای درون ان و تجاوز های وزارت خانه های متولی محیط زیست مانند جهاد کشاورزی و سازمانهای دیگر محل تاخت و تاز بساز بفروش ها و دلالهای وزارتی و حکومتی و مردم جاهل فقیر زور نشین شده و در استانه نابودی و طبعن خروج از زیستبوم های میرا ث جهانی و عدم حمایت جهانی ست ٬ از میان رفتن یک قصر قاجار و تبدیل ان به حوزه ی ریاست یک بیمارستان اهمیت چندان و شاید درد چندانی نداشته باشد.از همه جالب تر دیدار و بر خورد نامطبوع با ریاست بیمارستان بود .دکتری که بی انکه بازیگر باشد در استانه ی هفتاد سالگی در عرض تنها چندثانیه با فیزیک و صورت و عضلات و تن صدا و نگا ه و خلاصه با یک اکت فشرده ی شاهکار میرساند که :من فرمانروا و امپراتور این جهان هستم که عبارت از بیمارستانی دولتی و نیمه ور شکسته با ساختمانی هستم که از{ قصر یاقوت} بودن به {تل گند وکوت }تبدیلش کرده ایم والبته به همه ی این پیشامدها افتخار میکنیم و از شما مطرب ها که باعث نابودی همه ی (شئونات ؟!!!)در هر جا هستیدمتنفریم و در کمال منت و سرزنش اجازه استفاده از دو اتاق از این امپراتوری را میدهیم. به باقیمانده ی پرندگان و اندک جانوران باقی مانده ی دور دست سرخه حصار میکشد .فکر میکردم که در این باقیمانده ی حیات چه آزاد و رها هستند. سرخه حصار مانند ورجین لواسان از پس سیصد و پنجاه سال در همین چند سال نفسش به شماره افتاده .حتی فاجعه های هولناک ما ملال انگیز و بی هیجان شده اند .از این بابت ما بی نظیر ترین مردم و این جا یکه ترین سرزمین جهان است . نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1387/1/22 ساعت: 06:18 | + نظردهيد(5) | ترك بك(0) امروز لیلی حسینی زنگ زد و خواهشمندانه سراغ نمایشنامه یی را گرفت که باید تا شنبه برایش بنویسم .نملیشنامه یی برای جشنواره ی تیاتر بانوان. جشنواره یی نسبتن قدیمی که در این بی شامی تیاتر ایران و اهالی آن حکم هفت وبلکه هفتاد دست افتابه لگن دارد . افتابه لگنی که برای هر چه بهداشتی تر شدن یعنی بی خطر شدن هرگونه کوشش وجنبش تیاتری از افت ها و بیماری های ناشی از آزادی در قصه و نمایشنامه و کارگردانی و شیوه ی روایت و حتی لباس بازیگران است و از همه ی تیاتر و تمام آفرینش ها و زحمات هزاران انسان از جان و مال گذشته مهمتر و حیاتی تر همانا تار مو و نیز اناتومی زنانه در جهان آفرینش است که به جهان نمایش نیز تسری پیدا میکند .و این بزرگترین مشکل مدیران تیاتر در ایران است . بگذریم که در این شرایط چگونه به برگزاری و ساختن جشنواره یی به نام جشنواره ی تیاتر بانودستور داده میشود؟ در ایران این گاهی به معنای جلوگیری از انجام گرفتن و درست شدن و پیش آمدن همان چیز هاییست که برایش بزرگداشت و جشنواره و سمینار و کنفرانس داده می شود.در حقیقت برای انکه نمایش در ایران ضعیفتر و بی بنیه تر و حکومتی تر شود و نیز با بی رمق شدن حضور زن هر نمایش و هر داستان و هر صحنه و شخصیت بی معنا و بی معنا تر شود ٬ سینمای معنا گرا (در تعبیر مدیران حکومتی فرهنگ )تعریف و باز تعریف و دیکته و جایزه بگیرو مشمول الطاف {خودیت} میشود و لابد تیاتر معنا گرا در حالیکه ممیزی در بنیان٬ هر گونه معنا را در متن و هر گونه اجرا از متن تکه پاره شده را نابود میکند؛مشمول همین الطاف بلاگونه خواهد شد. به هر روی در حالیکه همچنان از نظر جهانیان ونه امریکای جهان خوار و هنر مندان دلار بگیر ولی همیشه فقیر و مستاجرش ؛تعداد صندلی تیاتربه نسبت جمعیت ٬ یکی از شاخص های پذیرفته شده ی توسعه ی فرهنگی و اجتماعی ست تنها در این دو سال تولید تیاتر کشور از حدود دویست تیاتر در سال و در پایتخت و همین مقدار در بقیه ی کشور به کمتر از یک پنجم یعنی چهل تیاتر کاهش یافته(در بقیه ی کشور وضع از این وخیم تر است )در تهران ٬جشنواره ها به همان میزان و بلکه بیشتر میشود و در حالیکه تنها در مجموعه ی تیاتر شهر از چندین تماشاخانه ی کوچک و بزرگ و یا آماده ی بهره برداری- و البته در این کمبود تماشاخانه -به بهانه ی تعمیرات و باز سازی هایی که هرگز در این دو سال تمام نشده شش تماشاخانه نابود شد و در خانه ی هنر مندان نیز برای نمایش و سالن های محدود و معدودش همین پیش امد و در سایر نقاط کشور نیز گزارش های بازسازی و تعمیرات و گسترش فضاهای فرهنگی همگی دال بر نابودی همین تعداد محقر تماشاخانه و تیاتر در کل کشور است که در مجموع ودر نگاه ادم های دنیا چیزی نیست جز حقیر تر کردن مردم ایران و ایجاد فقر فرهنگی برای فرهنگ ساز ترین ملت تاریخ. باز گردیم به بانوی سیاه و سفید ایرانی و جشنواره ی تیاتر خاکستری ایرانی برای او. در زمستان سال گذشته دانشمند محترم دکتر مجید سر سنگی که موفق شدند کوششهای شهردار و برخی افراد دلسوز در شهرداری تهران را جهت احیای دوباره ی تیاتر محتضر ایران را ناکام بگذارند و تمام برنامه ها جهت جانبخشی و ساماندهی نسبی تیاتر به دست شهرداری را نقش بر اب کند (با این استدلال بی نظیر که بر خلاف تمام جهان و کشور ها و شهر های دنیا٬در ایران شهرداری هیچ وظیفه یی در قبال تیاتر ندارد)همانگونه که دانشمند بزرگ؛ دکتر محمود احمدی نژاد و دانشمند بزرگ مهندس واعظی توانستند در عرض چند ماه چیزی به نام نمایش و فعالیت های تیاتری فرهنگسراهاکه نقش مهمی درکاهش جرایم در نوجوانان داشت (بنا بر آمار رسمی)از این مکان ها بر چینند٬ در یک فرمایش حکیمانه فرمودند چه قدر خوب است که در کل و در اصل بانوان خانه دار در جشنواره ی بانو فعالیت کنند. عده یی که کمی زیرک بودند در یافتند به جای گشودن لایه های گوناگون این فرمایش فرهنگی راست و پوست کنده و عریان و بنا بر یک اعلان غیر رسمی و ناگفتنی از خیر جشنواره ی بانو بگذرند و این را نشانه یی بر عدم تمایل مدیریت حکومتی فرهنگ بر ادامه ی این جشنواره بدانند .به هر روی جشنواره به گونه یی غیر رسمی معلق ماند تا انکه ناگاه اعلام شد مهلت ارسال اثار تایپ شده تا ۲۴ فروردین است . در جیبم نمایشنامه ی تایپ شده نداشتم .تصمیم گرفتم نمایشنامه یی ناقص را در این چند روز کامل کنم .به امید انکه در این خیل مدافعا ن و محافظان و پاسداران فرهنگ و معنویت که از شدت انبوهی جایی برای تولید کنندگان هنر و فرهنگ نگذاشته اند چند بانو بتوانند سهمی از یک فعالیت هنری داشته باشند .راستی اگر در فهرست جشنواره های تیاتر در دنیا چیزی به نام و با موضوع تیاتر زن یا بانو یا مانند این یافتید مرا خبر کنید .سالهاست میدانیم در این جا تنها چیز هایی مهم می شوند که در شرف مراسم و آیین معدومیت باشند.و ساز ها تنها در مرگ و رثای چیزی نواخته می شوند نه برای تولد آن. امید به پروردگار نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1387/1/19 ساعت: 02:47 | + نظردهيد(2) | ترك بك(0)
دل پر است٬اگر چه طبیعت چه فراخ سینه رو میکند در این بهار غمگین ایرانی.سرزمین من پر زخم است اماخود رابهار میکند.کاش می توانستم از سرزمین چهار فصلم چیزی فرا بگیرم .کاش می توانستم در این سالها ی سال که در پریشانی و تنهایی به زمین فکر میکردم و فکر میکنم چیزی در خور از این زمین در میافتم و به کار می بستم. کاش ... عیدانه ها را اندکی پیش از باستانی ترین جشن زمین در میان انسانهای کره ی خاک یعنی جشن نوروز ایرانی در زادگاه این جشن در یافت کردیم. نخستین عیدی ان بود که سرانجام از امار های اعلامی مدیران کشوری نفهمیدیم شرکت کنندگان در انتخاباتی که سرنوشت ملی را برای چهار سال تعیین میکند هشتاد درصد از جمعیت رای دهنده است یا تنها نیمی از مردم در انتخابات شرکت کردند.گاهی ذهن بیمار این حقیر بر اساس انچه از چهار عمل اصلی به یاد دارد به این نتیجه رسید که از یک ونیم میلیارد تا دویست و پنجاه میلیون تا بیست و چند میلیون در انتخابات شرکت کردند. به این ترتیب دانستم که در استانه ی سی و هشتمین سال عمرم انقدر نادانم که اختلاف این اعداد را درک نمی کنم. به یاد اوردم که حق داشتم چندین بار از ریاضیات مهندسی در دانشکده ی منابع طبیعی بیافتم .خب ....این نخستین عیدی. و اما بعد ...اعلام شد رییس کتابخانه های عمومی این کشور می خواهد کتابخانه ها را از کتب ضاله و فاقد ارزش یا دارای بار منفی تسویه کند.این هم عیدی برای موریانه هایی که گمان میبرند دیگر چیزی به نام کاغذ و کتاب و دفتر از کلیت مقوله ی حقیر و فقیر کتاب در ایران باقی نمانده است . تبریک عیدانه به موریانه های گرسنه . در عید چیزی حدود نه نشریه توقیف شدند.یعنی چیزی حدود چند صد نفر و چند ده خانوار که بیشترین انها سالهای سال تحصیل کرده بودند و تعداد سالهای تحصیل انها از تارهای ریش پر پشت صفار هرندی بسیار بیشتر است از کار بیکار شدند و احتمالن در استانه ی تلاشی خانواده ٬از دست دادن مسکن٬و.....قرار گرفتند.به هر روی دانش و تجربه و فن و خلاقیتی که بتوان صاحب ان را یک شبه به خاک سیاه نشاند ٬به درد کدام خاک می خورد.؟و اصولن چند ده هزار خواننده ومخاطب این نشریات در عید آزادی عمل بیشترو بهتری برای گذران فراغت عیدانه خواهند د اشت. عیدانه ی اخر انکه .....فرصتی دست داد تا در نبود پول و بنزین و امکانات دیگر برای مسافرتی حقیر در عید از پس یکسال دویدن٬ در اینترنت طبیعت گردی کنیم و چه سفر هیجان انگیزی !.فهمیدیم برای ایمنی بیشتر در سفر های طبیعت گردی در عید برخی از سایت های زیست محیطی هم فیلتر شده اند حتی چند سایت مربوط به یوز پلنگ ایرانی که به همت مسئولین و مردم عزیز در خطر انقراض مطلق در جهان است . بسیار عید پر باری بود . در باره ی هر کدام از این عیدی ها یاد اشت های جداگانه یی خواهم داشت و نشانی انها را خواهم داد.روزگار خوش و خوشتر.
نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1387/1/9 ساعت: 05:47 | + نظردهيد(2) | ترك بك(0) گفته شد که فردا آخرین روز است از پریدخت . هر روز پایانی برای این مجموعه ی بی صاحب پیشنهاد می شود و هر روز دانشمندان محترم و معظم صدا و سیما ارزشها و ضد ارزش های جدیدی مطرح می کنند . آخرین آنها چنین است که در فیلم نباید پدر کشی اتفاق بیفتد و نیز نباید خود کشی حادث شود . بسیار آموزنده است . وای بر حال من نویسنده ی گمنام که بخواهم خدای ناکرده بر اساس چند آمار تکان دهنده چیزی بنویسم که به صورت نمایش یا فیلم در آید و جز سرگرم کردن بی خطر آحاد ش ایران بر اساس آمار جهانی در این دو رده ی اعم و اخص خود کشی ،درجهان مقام بالایی را داراست (به نسبت جمعیت ) بدین ترتیب در رسانه ی ملی هیچ نویسنده و به تبع ان گروه سازنده نمی تواند در درامی نشان دهد که کسی خود کشی میکند چون قرار است که کسی خود کشی نکند زیرا خود کشی عین جرم امنیتی و ریختن آب به آسیاب آمار دشمنان جهانی ماست. و نکته ی بعدی ان که بر اساس ان چه در دادگاه های ما و رای های صادره می گذرد و باعث شگفتی جهان و دانشمندان مرتد حقوق و نظام های حقوقی در تاریخ است ان است که درنظام قضایی ایران پدر می تواند فرزند را بکشد زیرا فرزند مانند زن ، در شمار اموال اوست که وی بر آنها ولایت قهری و تامه دارد .طبیعتن خلاف این رویه یعنی پیش دستی کردن فرزند در کشتن پدر یکه پس از شکنجه های طولانی میتواند فرزند خویش را بکشد و انگاه قانون حضانت فرزند دیگر را نیز می تواند از مادر سلب و به همان پدر دهد ، خلاف امنیت ملی بوده و موجب ریختن آب به آسیاب نظام های فاسد و منحط حقوقی حکومت های استکباری ست .و رسانه ی ملی نباید منادی چنین خلافی باشد . اگر عمری باقی بود در وبلاگ (الهیات عابر پیاده ) مطلبی در این باره خواهم نوشت . والسلام نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/10/30 ساعت: 06:31 | + نظردهيد(3) | ترك بك(0)
چشم هایی خسته که در این ساعت تازه می خواهند چند کلمه بنویسند.و گمان می کنند ننوشتن همان و جهانی را در فراق و محرومیت باقی گذاشتن همان . چیزی نیست .امروز هم به به خرید قسطی دستگاهی گذشت که باید چربی های اضافه ی من و اعضای خانواده ام را نابود کند و به طبیعت برگرداند. دستگاهی که با ان راه میرویم .میدویم . با تسمه ای بیشتر به آلت شکنجه می ماند خود را و اسافل و اعضای همه ی اعضای خانواده را می لرزانیم . تسمه هایی که آن را به شکل پاروهای بردگان . اسیران جنگی پاروزن در کشتی های نظامی ایران و یونان و رم باستان ، می کشیم و باز می کشیم انقدر که پیش از ان که کشته بشویم ، کشیده بشویم. داستانی ست ، اضافه وزن فقرا در کشورهای روبه توسعه مانند ایران امروز. و شکم های به پشت چسبیده ی ، مرفهان ،(بیدرد و بادرد ومیاندرد)، و دولتمندان ثروتمند ،نه کسانی که از راه نجاست خواری (رانت خواری حکومتی ) به دولتمداری و ثروت و مکنت رسیده اند که اضافه وزن این گروه از غصه نیست از فضله است و نواله ی البته گریز و گزیر پذیر تا هر کس دست کم با گزینش و انتخاب خود را بفروشد.از نوع همان گزینش گر هایی که با پرسیدن شخصی ترین بخش های زندگی هموطنانشان تصمیم میگیرند آیا انها حق استخدام و کار و زندگی دارند یا نه. به هر روی این چربیهای اضافه برسازمان از هرجا و هرگونه که رسیده باشند ، راه های از میان بردن شان کمتر از راه های رسیدن به خداست (بلا شک و الریب) اندر باب نابودی چربی های اضافه در اندام نامرفهین و و شیوه های گرد آمدن ان و سپس پراکنده گی آن سخن ها هست و طرح آخرین نظریات که در این جا یا وبلاگ طنز این حقیر به ان ها می پردازم. شب قلندران روزیار شبنگار خرم. نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/10/10 ساعت: 01:44 | + نظردهيد(1) | ترك بك(0) این عکس یا به قول روانشاد کسروی پیکره را در سال ۱۳۷۷ از کشتزار های حومه ی ورامین برداشتم.جایی که بنا بر اسناد و گفته های تاریخی میتواند و احتمال دارد ( بنا بر دلایلی که بیان ان حوصله و سوادی بیش از این جا و احوال اکنون من می خواهد تا وقتی دیگر )همان نبرد گاه رستم وبرخی دشمنان درونی وبیرونی ایران زمین باشد که البته در جایی از پهنه ی ری یا همان استان راگا از ماد بزرگ پیش آمده .جایی که فردوسی از ان به عنوان خار ری یاد میکند . اما از ایتن حاشیه ی تاریخی که بگذریم باید گفت در این گوشه ی قلب ایران زمین یعنی راگا یا ری چه آمده است (جایی که اکنون ح.مخ اندر حومه اندر حومه است ( هرچند بنا بر گفته ی استاد حجاریان ، جایی که خود حمتن ایرا بود ، حاشیه شد و در سرتشیب بی شمار تاریخی چند بار متن را خراب و باز تخریب میکند ( مانند داستان انقلاب و هر انقلابی کهبا آرمان تخریب ، شعار سازندگی مدهد و بی نقشه و محاسبه ی تخریب در دانش مهندسی تخریب در هر جنگی ، دست به انهدام بی توقف می زند . انهدامی تا سرحد خودکشی تخریب چی ها. این بار اما آن دکل فشار قوی که جای گزین ، باد گیر ها ، آسیاب ها ،میل های راهنمای مسافران دروازه ی کویر مرکزی و...........حتی مزارع رز(انگور=مو)شده و لک لک های سرگردان را به خود راضی میکند و یکی از مهم ترین عوامل متعادل کننده ی زنجیره ی تغذیه ی این اکوسیستم کهن و شکننده را محکوم به نازایی میکند . لک لک های نازا که در اساطیر و افسانه های خودمان پیام آوران ، نسل نو و فرزند نو بوده اند و سپس به غرب رفته اند و همین وظیفه ی اساطیری -افسانوی را ادامه می دهند . اما در این جا ، در زادگاه هرچیز ، چطور . این دکل گویای بسیاری چیز هاست در شکا فهای کشت زار که در دور سرنوشتشان مبهم می شود . در باره ی لک لک ها ، راگا ، کشتزار و. سخن خواهم نوشت . نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/10/6 ساعت: 06:06 | + نظردهيد(0) | ترك بك(0)
امروز باران بارید و نبارید. حالا ولی وقتی نگاهش نمی کنی و در دل این شب تنها صدایش را می شنوی ، یکریز می بارد. مثل ستاره ای که وقتی مستقیم نگاهش می کنی از چشمت می گریزد و از خیالت گاهی و از آرزویت همیشه .این است که برای یافتن چشمک ستاره ، از گوشه ی چشم به ان نگاه می کنی تا فرار نکند. انگار که وانمود می کنی نگاهش نمی کنی. درست مانند کودکی که برای شنیدن اواز و بازی های تک نفره و گفتگوی درونی اش ،باید خودت را مشغول به چیزی دیگر نشان دهی . مشغول به هر چیز جهان ،جز کودک انسان که می خواند و در خیالش پرواز میکند . بی اجازه ترین و در ست ترین پرواز. اما وقتی با دنیا طرف هستی چه می کنی ؟. برای به دست اوردنش که مانند کودکی شرور و در عین حال خنگ رفتار می کند.کودکی جادویی که به تو توجه ندارد تا ارزوهایت را برآورد.در این دنیا چه چیزی هست که خودت را به ان مشغول کنی تا شاید درروزی و وقتی پیش بینی ناشدنی ،دنیا کمی از کام تشنه ی تو را برآ ورد. برای دیدن برق معجزه و نور خوشی در این جهان باید به کجا چشم دوخت ؟ این بار شایدنگاه کردن از گوشه ی چشم و درست به گوشه ی دنیا ،بایداز گونه ای دیگر باشد. گاهی به کدام اسمان نگاه کنیم ؟ چه نگاهی ؟ نکند نخست برای پیدا کردنش ، باید پرسش آن را پیدا می کردیم. پرسشی که بشود آن را راست و درست حفظ کرد و به دقت و دوباره از خود پرسید.وقتی فهمیدیم ، از جهان درون خویش می پرسیم .وقتی فهمیدیم از .....راستی فکر می کنیم پایانی برای فهمیدن و جود دارد؟زیر این آسمان برای همه چیز پایانی هست و زمانی . جز .... فهمیدن ، گویا...جز فهمیدن.
نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/9/11 ساعت: 04:33 | + نظردهيد(1) | ترك بك(0) علی نظری مرا سر ظهر از خواب پراند ِ؛ چه وقت هیجان انگیزی و چه هیجان نفرت اوری. گفت بخوابید و بخشید اقای ضیایی .ساعت پنج افیش نیستید .یعنی امروز کاری ندارید. تا فردا و پسان فردا که در خانه ی میرزا کارها با شما داریم. اگر کس دیگری بود و کار دیگری داشت لعنتش می کردم . اما به نسبت ُُ، از خواب پرانیده شدن بدی نبود. یک روز دیگر جلوی دور بین نمی روم زیرا که حتی یک روز جلوی دور بین نرفتن می تواند خوب و خوش و حتی مبارک و میمون باشد .حتی اگر در ان روز شعری نیاید یا چند صفحه و سطری با یا بی سفارش قلمی نشود؛یا فصلی و بخشی از کتابی با برنامه ی مطالعه یی یا بی برنامه ؛خوانده نشود. بی کاره گی مطلق به شرطی که در حین و میان این همه خوشی ُ اظطراب ننوشتن چیزی که باید بنویسی و هنوز شروعش نکرده ای ،ازارت ندهد.نیامدن شعری که یکی دو سال است تو را فراموش کرده و میان این همه گناه ناکرده تو را جا گذاشته استِ غمگینت نکند و......فکر نکنی ؛ ان روزها که می گفتی ؛اگر بزرگ بشوم هرگز هرگز هرگز این کاره نخواهم شد و ان کاره خواهم شد . حالاان روزها رسیده و تو بزرگ نشدی؛ ِفقط پیر شدی و البته هیچ کاره .از بازی بدت می اید به ویژّه رو به روی دور بین . به نوشته هایت نمی رسی .بر فرض محال ( که گفته اند محال نیست) به خیلی ها وچیز ها که یرسی ِ، تازه می گویی ؛چه فایده؟. اگر فیلمنامه است که تهیه کننده ان را نمی فهمد و کارگردان بیشتر سراغ معروفیت نویسنده اش می گردد مانند بازیگر هنر مند و بازیگر سوپر استار که لابد بع خاطر هنر بیشتر ستاره می شود و است و خواهد بود .انگار که در نثر یا گفتگو نویسی هم ؛چشم رنگی و مادینگی غیر نقدی مهم تر از هر اشارت و بشارت هنری ست. اگر مایشنامه ای روی دست مانده است که ....کل اتم و اکمل تیاتر ِ؛ شهری بود که زیر اب مسموم خودمان مرد و هنوز هم دارد هر لحظه می میرد ولی نمی دانم چرا به این مرده این قدر بی حرمتی میشود ؛ نه از سوی مدیران مزدور که به نواله ای پشت میزی در داخله یا به نگاهی در سفارتی در خارجه ِ خود را فروخته اند تا با جنازه ی تیاتر ایران ِ همبستر شوند بلکه از سوی خودی های عزیز ، از سوی دوستانی که طعم خون تو زیر دندانشان با گوشت همسایه یا دوست و عشق مشترک همه رفقا در هم فرو میرود و گاهی هاضمه ی هنری شان سوئ و سوتمی شود. و خلاصه د رتیاتر گویا جای هر کس هست جز دوست برای دوست. اگر هم شعری یا قصه ای ناتمام و کم نوشته مانده است که هیچ ..غمی نیست .فرقی نمی کند .برای ناشر ایرانی و حتی شاعر پدر خوانده ی ایرانی ؛شاعر خوب ،شاعر مرده است . پس بخواب ِ دوباره بخواب مهرداد؛ُ هیچ روزنه ای از دنیای ادبیات و هنر معطل و منتظر تو نمانده است. بخواب تا فردا پس از چهل بار تلفن کردن به این و آن ؛راننده ای پیدا شود که تو را تا جلوی دور بین حمل کند .انجا که پس از بازی ی خودــ ـــــ تصویر فروشی می گویند کات؛ِ خسته نباشی . نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/9/5 ساعت: 04:51 | + نظردهيد(2) | ترك بك(0)
خبری نیست. جز فصلی که در پایتخت چهار فصل کهن ترین کشور و تمدن روی زمین که در میان دیگر کشورهای امروزین صاحب افتخار ابدی تمدن زایی،مانند مصر و یونان و چین و هند ، خفیف ترین انهاشده است وگویا در شامگاه تاریخی دراز خود ،خوار ترین لحظه های تاریخی خود را می گذراند . لحظه هایی که در دیروز و امروز و فردای به هم پیوسته ی بشریت ، در سطر های خود در سهایی دارد که از فرط تلخی نا خوانا شده اند. بگذریم این حرف ها را می خواستم بگذارم برای گشایش وبلاگی که در بلاگ پارس می خواهم بنویسم.داستان و گزارش ویرانی و انتها . و اما در این جا............روزی نیست که وبلاگی فارسی یا از سوی ابر میز بانان امریکایی و کانادایی و .... یا از سوی گزمه های الکترونیکی داخلی مورد تعرض قرار نگیرد. این تعرض به مراتب سخیف تر و شر م اور تر از هر گونه تجاوز جنسی ست . برای متولیان داخلی روح و جان و نگاهبانان و مدعیان کشوری و لشگری ی در های بهشت و دوزخ البته معنای جان و روح و شعور ادم ها همانقدر مهم است که فلسفه و هنرایران برای زهرا یه کتی و فاطی رختشور که همراه برادر نمکی و دیگر برادرا و خواهرای موعتحد ؟! مهم بوده که البته از سال ۵۹ تاکنون دست کم روی بچه سوسول ها ی فاسد و شاهدوست کومونیس ؟!و دانشجوی پر روی قرتی بیدین را از خیابان انقلاب تا بن بست های سنگ قلاب را دارند کم می کنند . حالا هم اقا مسعود با سه ؟ نه فقط با یه سوت میتونه عین یه اقا مسعود دیگه که به جای نمک ، کیمیا های دیگه داره و خیلی سلطونه ، هنر پیشه ردیف می کنه عینهو دسته گل.سنگر به سنگر از سنگر کن و سولوقون تا سنگر کن و پاریس تو دل کفرستون استکباری ها میتازونن و به زبون خودشون بهشون و به همه ی دنیا که دشمن مردم با حال و شریف پرور و مطیع و متعهد ایرون هستن کف گرگی می زننکه بفهمن ملت ایران البته شهروندای درجه یک بالاخره حق مفت و مسلم خودشونو به هر زوری شده می گیرن .می گی نه نیگا کن. باز هم بگذریم . تعرض چیست ؟. فیل ترینگ به ویژه زمانی که کشور دشمن و استکبار بزرگ یعنی امریکای جهان خوار با چند صد میلیون دلار برنده ی مناقصه ی فیلترینگ کشور یاغی و عاصی و طاغی مانند ایران شود . در این مواقع امریکای جهان خوار و هر گونه مظهر جهانی استکبار و خلاصه هر کشور دشمن (که در این یکی دو سال به همه ی دنیا متسری شده است مگر انکه خلافش ثابت شود ) می تواند بسیار دوستانه عمل کند و فرشته ی نجات هر ساختار مطلق نگر باشد . و البته که برای سرمایه داری جهانی ،دموکراسی و حقوق بشر تنها زمانی اولویت دارد که منافع ملی با ایدئولوژِی جهانی شدن سرمایه سالاری نظامی-مذهبی نوع امریکایی در تزاحم نباشد. از این روست که نظام های استبداد مذهبی حتی در سده ی بیست و یکم می توانند بالقوه حافظ منافع ایده ئولوژِیک سرمایه داری جهانی باشند . بنا بر امار کشور ایران از پس این حجم و هزینه و تلاش شبانه روزی و حیرت انگیز برای فیل ترینگ ، در تولید وبلاگ مقام دهم و در تولید درون مایه ی و محتوادر جهان مجازی و الکترونیک مقام سی و سوم را در میان بیش از دویست و چند ده کشور جهان دارد. گویا که تا چندی یش از شدت گرفتن روز افزون فیل ترینگ ایرانیان دومین وبلاگ نویسان جهان شمرده می شدند. همه ی این آمار ها از جمله موارد بسیاری ست که برای حاکمان امروزین امریکا و ایران و حتی اسراییل بسیار ناخوشایند است. هژمونی و چیره گی جغرافیایی زبان و فرهنگ فارسی -ایرانی و زبان های ایرانی ( به معنای زبانشناسانه )در جهان به ویژه در اسیا تا جنوب اروپا در بالکان و شمال افریقا و حجم تولیدات آن در حوزه های گوناگون از ادبیات تا فلسفه و علم تا همین سه سده ی پیش که در قیاس با دوره های تاریخی مانند چند روزتا چند هفته پیش در ماه یا سال جاری ست ، یک امر فراموش نشدنی در تاریخ فرهنگ است.. چنین چیزی برای مسیحیان و یهودیان منتظر الظهورو ترکیبی از جنگ سالاران و فن سالا ران نژاد پرست انگلوساکسون و خزرانی و غیره و البته معتقد به علو درجه ی مسیحیت و یهودیت بر تمام ادیان و مکاتب و نابودی تمام کفار اعم از مسلمان و بودیست و هندوییست و تائو ییست به وسیله ی منجی مشترک یهودیان و مسیحیان نه تنها خوشایند نیست بلکه مصیبتی تاریخی ست که به هر وسیله ای ، حتی اتحاد تاکتیکی و گرا دادن های پنهان و اشکار ، و گرفتن مشترکات بسیار مانند نظامی کردن شرایط و سرکوب شدید روشنفکران دگر اندیش و ضد جنگ ( اعم از مذهبی و نا مذهبی) و انداختن سفره ی آتشین اختلاف و همه گیر کردن فقرو خیانت و ترس در جهت پاره پاره شدن هر اهل اندیشه یی به وسیله ی خودشان ،و نیز با غارت و تخریب میراث طبیعی و فرهنگی در هر سطح ، باید از میان برود . بیهوده و بی دلیل نیست که با برچیده شدن هر دپارتمان زبان و ادبیات فارسی و ایرا ن شناسی ( با همکاری بیدریغ و بی لیاقتی نا متناهی مدیران فرهنگی کشور )در همانجا دپارتمان زبان و ادبیات عبری یا ترکی یا حتی یهود شناسی تاسیس می شود. نا گفته پیداست که تولید فرهنگ ، علم و ادبیات در طول هزار سال به زبا نهای ایرانی( بدون در نظر گرفتن پیشینه ی چند هزار ساله ی پیش از اسلام ایران ) با زبان عبری و ترکی قابل مقایسه نیست .تنها نگاهی به کتابشناسی هاو حجم عناوین منتشره و حتی خطی با موضوعات گوناگون به زبان فارسی در قیاس با دیگر زبان های جایگزین شرقی در دانشگاه های فرنگ ، گواه ساده و بینه ی این مدعاست. این چنین است که برای نویسنده ی ایرانی که ناشر و همکار ش بیشتر از کل وزارت خانه ی سانسور و ار شاد ، سد راه تولید کتاب است و فیل ترینگ حتی در جهان مجاز ی او داستانی کمدی تراژیک است( زیرا با این سرعت پایین اینترنت در این کشور نیازی به هیچ گونه فیل ترینگ نیست) ناگزیر پناه بردن بهسرورهای جهانی وبلاگ که گاهی از تیغ فیل ترینگ و سانسور می جهند باعث سر شکستگی ست . هر چند تکنولوژِی گویا که نباید ایده ئو لوژِی و ارمان بشناسد اما طرفه و طنز انجا پدید می اید که همان کشور های صاحب تکنولوژِی و ابر سرور ها و البته صاحب حکومت های لیبرال -توتالیتر با تمام نارضایتی تاریخی از چیره گی ی فرهنگی در تاریخ ایران و یبشتر شرق ، نقش بزرگی در گسترش زبان فارسی در جهان مجازی ایفا می کنند .ریشه یابی این پارادوکس در فرهنگ اینترنت خود گام بزرگی در پیش بینی فردای ما و انها و شاید سرنوشت دیجیتال انسان هاست . چه روشنفکر ،هنر مند و نوسنده و چه کارگر و تکنوکرات و غیره و حتی رفتار های اینده ی ادم ها و حکومت ها در قبال تایید فرهنگ در سپهر مجازی دیجیتال. و باز با این همه کاش زبان مادر ی من آن چنان پا بر جا بماند که من بتوانم مانند هر انسان بی ترس از هر انسان دیگر ،شعری بگویم.به زبان مادر و پدر خود برای تمام آدم های که مادر ی و پدری دارند و عشقی .کاش نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/9/2 ساعت: 05:29 | + نظردهيد(0) | ترك بك(0) و اما بعد... ..که این رسانه ی ارتبط جمعی با سرشت میرا یعنی تله ویزیون که در ایران به دلایل تاریخی -اجتماعی که که برخی از انها را در جایی دیگر بر خواهم شمرد ُ می تواند خود و تماشاگران را مدتی با ررسانه های دیگر چنان سرگرم کند که زهر میرایی را اندکی از این رسانه ی حکومتی در جامعه ی ما بگیرد. از زمانی که این حقیر امسال نیز نگزیر در سریالی بازی کرد ، دوستان رسانه هی مکتوب و نامکتوب و برخی مردم نیز یاد این فقیر منزوی افتادند و گفتگو در ژس گفتگو ُ غافل از ان که من می کوشم حرف های با تاریخ اما بدون ذکر تقضای مصرف بنویسم بگویم ..اما لابد که همیشه چنین نیست. کسی که خود را روزنامه نگار نشریه یی در راه معرفی کرد در در هم فرو رفتگی کار های بی معنی و با معنی روزمره اما واجب با سماجتی قابل تحسین یاد داشتی خواست در باره ی مجموعه ی «راه بی پایان«. سرانجام چند خطی نوشتم .با این تعهد که پیش از درج در نشریه در جایی منتشر نکنم. یاد داشت فرستاده شد . این بار همان روزنامه نگار محترم یعنی اقای مهدی قنبر یادداشت تشکری برایم فرستاد.ومن از شدت تعجب از این ادب ساده و کیمیا شده است که که این مطلب را پیش از درج همان یادداشت اصلی میاورم.در حالیکه در حالت های مشابه بسیاری پس از نوشتن و فرستادن مطلب و یا گفتگو ،مرحمت ها ی تلفنی حضرت روزنامه نگار ناپدیدمی شد ان چنان که گویا هرگز خانی نیامده و نرفته . نه خبری از رسیدن یاد داشت ُ نه حتی صدایی از ان که خوب است برادر یا نه ُ و به احتمال زیاد اگر با ممیزی بسیار د رنشریه ی وزینی چاپ شود نه خبری از این که اقا جان دست کم بگیر و بخوان و خوش گلدی. عادت دارم به همکاران نگارنده .هر چنداز روزنامه ای حکومتی مانند جام جم باشند که دریغ از کمترین ادب حرفه ای که مثلن فلانی کارت چاپ شد حال یا مصاحبه یا یادداشت، ونه از روزنامه ی اصلاح طلب مانند هم میهن مرحوم که فقط از اصلاح طلبی ، طلبش را داشت و حرمت مصاحبه شونده یا نویسنده به امان خدابر گزار می کرد..در این موارد هم البته خداوند مخلوقاتی مانند قاضی مرتضوی دارد که خطا های ریز و درشت ما را چنان به یاد مامی اوردکه اصلن از اصل کار دست میکشیم و یادمان میرود وقتی اصلاح نشده ایم ،طلب اصلاح تنها ما را از زندان کوتاهی های خودمان به زندان بی دریچه ی انفرادی می اندازد تا شاید مشکل را داخل خود بجوییم نه در حکومتی که از توسعه ی رسانه ها متنفر است. .... وحالا همان یاد داشت نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/8/1 ساعت: 08:40 | + نظردهيد(1) | ترك بك(0) به نام خدا { یک یاد داشت بی پایان کوتاه نیمه تله ویزیونی } در میانه ی ضرب الاجل های گوناگون ، به چند پدیده ی بی ربط به هر گونه ضرب الاجل و حتی موضوع ضرب الاجل ها فکر میکنم درست مانند کسی که در استانه ی تیر باران و یا حتی کشیده شدن به دار مجازات چند منظوره ( عبرت گرفتن سایر اراذل و اوباش وشهروند نماها در سوئ استفاده نکردن از سهمیه بندی بنزین و نیز هر موجود مونث ایرانی که با پوشاک خود اب به اسیاب دشمنان ما در همه ی دنیا و ما فیها و حتی جهان ها و کرات و منظومه های دیگر می ریزند و خلاصه بهره وری چند جانبه از هر مجازات تعزیری و تعلیقی و تنزیهی و حتی تحبیبی و ارشادی) به خاطره ای دور در کودکی های دور و نزدیک اندیشه میکند و می کوشد پاره هایی غایب و مجهول و بی پاسخ از هزار پاره ی زندگی را دوباره چیدمان کند برای پاسخی که تا چند لحظه دیگر هیچ معنایی نخاهد داشت جز تنی که مانند زندگی چند پاره شده و گردنی که چون زندگی شکسته و بسته است. مثال اعلایش را در باره ی شاه سلطان حسین صفوی شنیده اید که در استانه ی یورش کرورها افغان و ایرانی گرسنه ینان و خون و غریزه و حتی ازادی به ظرایف و دقایق نظر و مباحثات و اختلاف ارای برخی عالمان در باب اجنه و قضایای دیگر می پرداخت ، شنیده یا خوانده اید. من هم در میانه تمام کردن بخشی از تصحیح یک نسخه ی خطی حماسی دینی ی عامیانه مربوط به چند سده پیش ، و نوشتن بخش چندم یک نمایشنامه ی رادیویی که باید تا اخر مهر نمام شود و نوشتن یکی دو سینا÷س فیلمنامه برای تهیه کنندگانی که زمان چندانی برای هیچ کاری ندارند ، باید در بارهی راه بی ÷ایان هم یادداشتی بنویسم و یعنی برای نشریه ی بعد ها وزین سینما پویا و یعنی به اصرارو سماجت قنبر دوست نادیده و همکار روزنامه نویس ، ولابد که باید بسیار حرف های تکراری را تکرار نکنم که در برخی یاد داشت ها و مصاحبه ها به طور اعم و اخص در باره ی را ه بی پایان و راه های بی پایان دیگر گفته ام و نوشته ام.بگذریم که راه بی پایان نام مناسبی نبود .با این که وازه ها و بیش از انها نام ها گرسنه ی معانی هستند ، تشنه ی اختلاف و سوئ برداشت و نا معنا گری و کج فهمی نیز هستند و این سرشت دیالکتیکی زبان است که بر دوش خود در تاریخ وپیش از تاریخ نیز میکشد .باز گردید به افسانه های افرینش زبان در اساطیر به ویژه شرقی و ایرانی و حتی توراتی که اختلاف زبان یکی از ضعف های سرشتین انسان در برابر خودشان و افریدگار است تا به راحتی جانشین او در زمین نباشند. اما نام ها که برای شکستن این سرشت متناقض زبان گویا افریده شد و از اساطیر تاادیان هاله ای از رمز و تقدس داشته است گره ی از کلاف شناخت بشر نگشود .دست کم انگونه که بشر نیاز داشت تا هم روح ها را به نزدیک کند هم ناموسی برای خاقت فراهم نماید .نه nomos نه name نه .......اما این در فشانی ها و اظهار فضل ها چه دخل داشت به سریال تی وی جناب ضرغامی؟ راه بی پایان از جمله عباراتی ست که پس از انقلاب سر نوشتی شبیه معادل های خود در دیگر جوامع انقلاب زده یافت. از سویی مانند چراغ چشمک زنی توده را متوجه می کرد که کارهای ی بسیار هست که هنوز در این راه بی پایان بر زمین مانده است و بی راهبری و هدایت حکومت ملت کوله بارش را هیچ گاه به منزل مقصود نخواهد رساند و رنگ اسایش دنیوی و اخروی را نخواهد دید و تمام مشکلات ناشی از بی توجهی مردم و نادانی و سستی ناشی از حکومت های و تربیت های گذشته و دشمنی همه ی جهان است مگر خلاف ان توسط مراجع ذی صلاح شناخته و از سوی رسانه های معتمد به عموم اعلام شود. راه بی ÷ایان در این ادبیات راه را بر هر گونه انتظاری و تقاضای حقوق و عمل به تکالیف دو طرفه را نابود و بی معنی میکند زیرا که در راه بی پایان مشکل از هر جای دیگری ست جز خود ما.بنا براین خواستن و دانستن و پرسیدن سد راه به پایان رساندن راه بی پایان است. این در حالی ست که در تمام این مجموعه درون مایه به مشکلات خود و نه بیگانه ،و خلاصه راهی ست که ما بی پایانش مکنیم یا می خواهیم. وگر نه راهی نیست که بی پایان باشد .و اگر هست چاره ای دارد که تا از بی چا ره گی خود بگذریم . باری ........بسیار اابطیل گفتیم که نگوییم مثلن از این سریال چه احساسی داشتی و در نقشت چگونه فرو رفتی و یک خاطره ی قابل چاپ بگو از پساپشت سریال و بعد هم یک سرود بی حرکات موزون مشکوک بخان و شیرین کار یاخر و تشکر از همه حتی برخی مامورین که گاهی چقدر شگفت انگیز در کوچه و خیابان با ما برخورد و به عباراتی با کل و جزئ گروه همکاری می کردند.اگر عمر کفایت کند و ناشری نه از سر کیفیت نوشته بلکه از روی اندازه ی شهرت و انگشت نما شد ن و تعداد امضا گیرندگان قمار شبه فرهنگی کنند و چند بند کاغذ بی یارانه ( از شدت لطف و عنایت وزارت ارشاد به مقوله ی کتاب) خرج کنند ، نقش هایی را که در این پانزده سال بازی کرده ام تا با دستمزدشان خودم کتاب هایم را بی منت ناشر جماعت چاپ کنم ، خودش به صورت کتابی در خواهد امد تا در مثلن سه هزار سخه جان بگیرد( وداستان راه بی پایان یکی از فصول ان کتاب خواهد بود).هر چند همه ی این خیالات در برابر بررسی های چند ماهه تا چند ساله و با ممیزی از از چند پاراگراف تا چند فصل تا کل کتاب و حتی ممیزی نویسندهراه بی پایانی بیش نیست.در مجال تنها به یک لوکیشن را به یاد می اورم . در یکی از فرعی های محمودیه . صاحب ان خانه هر چند دقیقه تمام پرده های خانه ی تریبلکس خود را وارسی می کرد تا کوچکترین پارگی و نخ کشیدگی در انها را به روی ما بیاورد و برای نگرفتن خسارت منتی بگذارد ان هم در لوکیشنی که هر روز سه میلیون تومان بابت اجاره دادن ان در یافت می نمود. دانستم این صاحب لوکیشن عزیز وارد کننده ی بیش از نیمی از یکی از قطعات اتومبیل ها به ایران است. قطعه ای که با وارد نکردن ان هزاران کارگر و تکنسین و کارگاه و کراخانه ی ایرانی با ساختن ان در وطن رونق می گرفتند .از قطعه بگذریم .شنیدم کهصاحب لو کیشن شریف بر فروختن خانه ی پنج میلیاردی خود به اندازه ی یک میلیارد بیشتر چانه می زند.با این که چند ماه پس از ان روزها در پارسال قیمت مسکن با رشد سی الی پنجاه در صدی مواجه شد کاری نداریم (هیجان صاحب خانه در این روزها و بد بختی تهیه کننده و فشار بیشتر به عوامل ،ناشی از این افزایش اجاره در لوکیشن را هم فراموش کنید)نکته چیز دیگری ست .د رهمان زمان کل بودجه رسمی تیاتر در این کشور بنا بر اعلام منابع رسمی حدود پنج میلیارد تومان برای کل کشور ایران بود.بعنی سهم هر ایرانی از تیاتر به عنوان یکی از مهم ترین شاخص های پذیرفته ی جهانی در توسعه ی فرهنگ یک جامعه ، کمتر از کمتر از هزار تومان در سال . در حوزه ی کتاب وضعیت بسیار شگفت تر بوده است. سهم هر ایرانی از کتاب در سال چیزی حدود هشتصد تومان.در همان زمان مصاحبه ی رییس اداره ی کتاب در این باره که همین بودجه را کافی و تلویحن زیاد میدانست در همشهری درج شد.اما امروز با نرخ تورمی کههیچ کس رقم واقعی ان را اعلام نمی کند، سهم تیاتر و کتاب و سایر شاخص های فرهنگی برای کل ایران با هفت هزار سال سابقه ی تمدنی چه نسبتی با یک خانه در یکی از فرعی های یکی از خیابان های شمال شهر پیدا کرده است?.در چنین احوالی برای نوشتن یاد داشتی در مورد راه بی پایان به شکل بی پایانی ، خسته و عبوس هستم. به امید نوشته ای شیرین از راهی که سر انجام پایان پذیرد. خداوند روح وقلب ما را ارام کند. امین سید مهرداد ضیایی نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/8/1 ساعت: 07:08 | + نظردهيد(1) | ترك بك(0) داستان مسجد و دگردیسی ان را در یک حکومت دینی ادامه می دهیم. گفتیم که مسجد مسامانان که نیابشگاه و معبد انان است اکنون بیش از پیش به سویی می رود که در یک حکومت دینی با باورها و رهیافت های توتالیتر از مذهب ، به جای انکه کارکرد معنوی در میان مسلملنان داشته باشد کارکرد های سیاسی و دیوانسالارانه از نوع حکومت دینی دارد. از این که مسجد در کشور ما روزی مرکزی نظامی برای پخش و سازماندهی نیروهای نظامی و شبه نظامی برای جنگ بوده و گاه حتی به اندازه ی یک سوپر مارکت بزرگ تنزل پیدا کرده است ، در شگفت نشویم . در همه ی ادیان ابراهیمی به ویژه اسلام و مسیحیت نیایشگاه (کلیسا و مسجد) نقش اجتماعی خود را به صورتی بسیار مستقیم تر از ادیان شرقی تر مانند بودیسم و هندوییسم و.... ایفا میکنند. در مسیحیت کلیسا از دیر زمان کارکرد اموزشی خود را د راندازه های اموزش عالی یعنی دانشگاه داشته و دارد و نیز بسیاری از باشگاه های ورزشی و هنری که به صورت حرفه ای و نیمه حرفه ای و اماتور برای نسل جوان اداره میشوند وپیوسته و وابسته به کلیسا و مسجد هستند. اما انچه در ایران میگذرد گاه از گونه ای دیگر است. از گونه ای که نه تنها گاه اصلن خود مفهوم نیایشگاه را نشانه میگیرد وان را تهی از معنا می سازد بلکه پیوستگی و وابستگی مسجد و فرهنگ عمومی ا نرا ، که در ناریخ شکل گرفته ،بی توجه به کارکرد های مهم و مثبت اجتماعی ان وتنها به نفع کارکردهای خصوصی مسجد در خرده و پاره فرهنگ حکومتی ان )نادیده میگیرد وحتی با خشونت با ان برخورد میکند. یاد اوری نمونه ای کوتاه خواننده را به تفکر در باره ی نمونه های دیگر راهنمایی میکند. از دیر باز مسجد در سرزمین های اسلامی و در همه ی امپراتوری اسلام یکی از مکان های بود که پناه گاه هر در راه مانده و نیاز مند و با هرنسبت و در هر موقعیت زمانی و مکانی بود. چه زن ، چه مرد ، چه خانواده . و چه در طلوع ، چه نیم روز و چه نیمه شب ، د رمسجد بر روی همه باز بود بدون انکه حتی از نام و نشان و دین ایمان میهمان مسجد پرسشی شود. اکنو ن به جای بسیاری از بی پناهان و نیازمندان و مشکل داران شبها و نیمه شب ها مسجد در گیر فعالیت های شبه نظامی و امنیتی بسیج برای حفظ امنیت در شهر است . در ست است که مسجد گاه در تاریخ جایگاه عسس و داروغه و شحنه و حتی قاضی هم بوده است و کارکرد های انتظامی نیز گاه داشته اما در کنار همه ی انها کار کرد های معنوی ان فراموش نمی شده یا کمتر فراموش می شده .به عنوان نمونه ،اعتکاف یک عبادت شخصی و شبه خلسه ی روحانی در اسلام است . اعتکاف دارای مراسمی شخصی و انفرادی است بیش از انکه در باره ی جزییات ان بحث شده یا روایت و ترتیب عبادت ذکر شده باشد .نه بخشنامه ای که در ان ترتیبات مراسم حکومتی به صورتی کاملن دیوانسالارانه واداری ذکر شده باشد.کافی ست محض عبادت و تعلم وتدبر هم که شده به مراسم حکومتی اعتکاف در مساجد از پیش اعلام شده سر بزنید. و در انتها ......حتی از ظاهر مسجد نیز غفلت شده است . مسجد د رایران از نظر هنر معماری قدسی سیری نزولی را طی میکند ان گونه ما ایرانیان که از بزرگترین وبهترین معماران نیایشگاه به ویژه مسجد در دنیا بوده ایم اکنون برای گذاشتن خشتی بر خشت و ساختمسجدی در خور، برای گفتن و نشان دادن ، چیزی جز سکوت نداریم. نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/6/4 ساعت: 06:49 | + نظردهيد(1) | ترك بك(0) سی ام مرداد روز جهانی مسجد است. نخست - مسجد ، معبد و مکان مقدس مسلمانان است .مسلمان ها مانند بسیاری از اهالی ادیان دیگر به ویژه ادیان ابراهیمی (یهودیت -مسیحیت- صابئیت- اسلام و مذاهب و فرق چند ده گانه ی هر کدام از این ها )جایگاهی و پایگاهی برای عبادت دارند.این جایگاه ها یعنی معابد با هر نام که به ان خوانده می شوند (مسجد- کلیسا- کنیسه و.... .)اشتراکات و افتراقاتی دارند.یکی لز این اشتراکات میان بیشتر ادیان جهان ان است که در و دروازه و ورود گاه معبد همیشه و در هر حال بر روی همه ی انسان ها باز است. در مسجد ، بنا بر تارخ مسجد و ریشه های اغازین ان در صدر اسلام نیز از جامعه شناسی و معماری مکان مقدس ، این نکته رعایت می شد. هم از ان رو که در هر لحظه کسی با ورود به نیایشگاه عمومی مسلمانان به سوی اسلام بگرود ؛ از رو که اسلام ساده ترین ایین ورود و تشرف به دین را در میان ادیان داراست یعنی از روز نخست اسلام تا امروزهر انسان تنها باگفتن چند واژه (شهادتین)از نظر ظاهر به مسلمانان پیوسته است. بگذریم که این سادگی ، نخست بار در برخورد با ایرانیان به دست اعراب ، به انحراف از سوی انان کشیده شد و برای مسلمان شدن موانع نادیدنی تراشیده شد که دلایلی در تاریخ جامعه شناسی اقتصادی ان دوران دارد. اما امروز چه ؟ گویا در میان مسلمانان جهان و حتی بیشتر ادیان جهان ، در ایران ، مساجد باید مانند یک اداره ی دولتی یا حتی یک بنگاه در ساعاتی از روز دروازه های نیایشگاه را بگشایند و جز ان در های مسجد را برای مسلمانان ببندند.این پیشامد نادر ی ست که در میان این همه دین و نیایشگاه دینی تنها د رایران رواج دارد که برای نیایشگاه ،حتی ساعات حضور در مسجد از پیش تعیین شده است. دنباله ی نوشته در روزهای دیگر..................... نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/5/31 ساعت: 06:10 | + نظردهيد(0) | ترك بك(0) نشسته ام و در دل شب چیزی برای نوشتن ندارم جز انگشتی که از صفحه کلید صداهایی در می اورم. چیز هایی که در سر خسته ام دور میزنند به هم تنه می زنند. شرم نمی کنند. بی اخلاق شده ان. هر کس می خواهد زود تر بیرون بیاید و درازای صحنه ی نمایش واژه ها را طی کند تا تماشا گرا ن و خریداران و دیگر طرا حان و حتی رقیبان دستی به تشویق بزنند و لبی به رشک بفشارند و چشمی لابد به غبطه ای بگردانند. واژه ها نمی ایند.از بس که برای اینده ی کوتاه خویش نا امید هستند. راستی پروانه ای که شبانه روزی بیشتر زندگی نمی کند ، در همان شبانه روز بزرگ میشوند ، عاشق می شوند ، به هم میپیچند بی حسادتی و حساب و کتابی و خود را تکثیر میکنند برای شبانه روزی دیگر که حتی طلوع ان را نخواهند دید . انان تمام زندگانی چند ده ساله ی ادمی رادر همین شبانه روز می گذرانند.پس.. واژه ها چقدر پر توقع هستند .چقدر مطمئن و چقدر بی ایمان. راستی با این واژه های شبانه ی بی اختیار چه باید کرد؟ . نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/5/25 ساعت: 07:25 | + نظردهيد(0) | ترك بك(0) امروز راادامه دادم با کار گردانی رضا ضیایی دوستان در تله فیلم زندگی روی اسفالت .در ان فیلم بازی میکنم. فیلمنامهی اصلی را دوستم پور علی محمد نوشته که البته باز نویسی شده. من بودم و امیر اقایی و لاله ی اسکندری و تابلوهای مریم عذرا که در زیر زمین همراه ما دود میخورد و عرق میریخت.ما پشت به دور بین بودیم .در میان نقاشی های صورت مریمی که عذرا بود وزیر زمینی که صاحبان فعلی ان که انها هم برای خراب شدن کل ساختمان وتبدیل ان به یک برج اهریمنی دیگر له له می زدند و عرق می ریختند. فروش یک جای ساختمانی متعلق به اواخر قاجار و اوایل پهلوی که یتیم مانده است مانند خود ملت بسیار بیشتر ااجاره دادن به عنوان لوکیشن سود دارد. اما خوب گاهی اسمن و ظاهرن میراث ویا .... مزاحم هستند. حتی گاهی طمعی که فاجعه های اقتصادی همین یکی دو سال ان را به عرش اعلا رسانیده و دندان های مردم شریف پرور را چنان تیز کرده که دیگر زیر گونه های گرگها ، شغال ها و سگ ها از هم شناخته نمی شوند. ساختمان یک شاهکار معماری دوره ی پهلوی اول بود که نه شانه هایی از قاجار به همراه داشت . در ان میانه ی( ضبط میکنیم ها )و تنظیم نور ها و چیدمانها توانستم سری به اندک بقایای کتابخانه ی صاحب اصلی و مفقود انجا بیندازم.در میان کتاب ها جندین جلد مشروح گزارش های مذاکرات دوره ی شانزدهم مجلس شورای ملی بود یعنی با احتساب دوره های دو-سه ساله ی مجلس شورا ی ملی در نظام ستم شاهی که اجازه نمی داد نماینده و صندلی چندان به هم عادت کنند .حدود سی و پنج شش سال بعد از مشروطه . خدای من خانه متعلق به اواخر قاجار و اوایل پهلوی اول بود. اما این نکته برای کمتر کسی جالب امد. حتی ان که نام زرکوب روی مجلدا ت مذاکرات به نام فولاد وند بود .کسی که بن بست ان محل به نام او مانده بود و از اعضای مجلس ملی ان دوران ( حال در هر سمتی ) بگذریم ..در حقیقت ما در یک موزه ی زنده از دیدگاه معماری و حتی دارای اندک اشیای به جا مانده و در شکم عتیقه فروش های داخل و خارج نرفته بودیم. خدای من ان جا با ویرانی سر سوزنی فاصله داشت .در انتهای ان بن بست می شد که چه خبر ها باشد در روز های هفته برای دانش اموزانی که باید با استفاده ودیدن و باز دیدن از دیروز تحریف نشده و کم دروغ ، امروز و فردای خود و همه را بسازند. در این فکر ها بودم که دستی به شانه ام خورد و گفت : خسته نباشی امروز اخرین روز این لوکیشن بود .از فردا.... دیگر چه فرق می کرد . ان بن بست نزدیک چهار راه حقوقی بن بست مانده بود و راننده ای برای من بوق می زد تا مرا از بن بست ببرد . اما به کجا . به کدام بن بست دیگر؟ کار گردان پیشانی مر ابوسید و کفت بازی کامل بود تنها نگرانی از پلان هایی بود که ممکن بود ادم محترم پخش ان ها رادر بیاورد . گویا فاصله ی دست من با بازیگر مونث کار در چند ثانیه کمتر از چهل سانتیمتر شده بو د . و این خیلی فرق خواهد کرد .به قیمت از دست رفتن یک سکانس ، یک پلان ، ساعتها و روزها رنج و سختی و حتی نابودی کل فیلم .اری کلی توفیر داشت. یک دلال بلند بلند در باره ی متراژ خانه برای خریدن و کوبیدن احتمالی حرف مزد و چانه می کشید. : اره حاج خانم .هزار متر .حالا ده متر بالا یا پایین.توفیر چندانی نمی کنه .ماشا الاه انقدر ها هست که راضی بشن .خرابش میکنیم ایشالاه نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/5/21 ساعت: 06:03 | + نظردهيد(3) | ترك بك(0)
دوست نمی داشتم در این این عبارت که ان را به عنوان نام یادداشت برگزیدم به جای من ما بگذارم و بیانیه صادر کنم در بی معنایی جهان که ان را بنا بر عادت شاعرانه ی خود بی وفایی مینامیم که البته مربوط به مضمون پردازی های احساسات زده ی شعر کهن پارسی است ....نه... هیچکدام .امدن به این جهان مجازی گویا که مجازی نیست تا اصلن در یافتن معنای ان ُ ان را از معنا تهی کنیم.این جامعه ی مجازی ُ گویا واقعی ترین مجاز در درازنای تاریخ باشد. با این حال از سود و زیان بگذریم.جایی است که پا در ان میگذاریم و میگویند که می توانید در این جا بخوانید و بنویسید .خود را و دیگران را ...کاش میتوانستم سواد نداشته ام را در باره ی تاملات فلسفی اینترنت به اشتراک بگذارم. شاید هم این کار را بکنم.و شاید هم کتاب هربرت دریفوس را که در همین باره است شرحی دهم به ادازه ی فهم خود و منتقل کنم به اندازه ی توانایی خود.این شاید ها را به حساب نسیه ی وعده های من بگذارید برای ان چه می خاهم در این وب بنویسم و بخوانیم.اگر خواستید از خدا بخاهید که بخواهد این کار بشود. پس ای یاداشت نیم شکسته را یاد داشتی فرض کنید پیرامون چند پرسش در باره ی ذات وب . و در انجام، ...انچه میخواستم یاد اور شوم ان بود که از این پس در این وب یادداشت ها و مقالاتم را خواهم گذارد و تا انجا که بتوانم انها را موضوع بندی میکنم.پس وب همین دست ها را که چندی کشکول من بود یکسره می گذارم برای شاعری و برای چندمین بار خودم وشعر هایم و خاطراتم را از پرشین بلاگ بیرون میکشم .بی تردید پیشامد خوبی خواهد بود.دست کم برای خودم.. نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/5/13 ساعت: 07:08 | + نظردهيد(0) | ترك بك(0) امروز می خواندم در جایی که بسیاری از همسایگان عرب این باز مانده ی اامپراتوری های متمدن پیشین یعنی ایران از واهمه ای بی نام ونشان سلاح می خرند و انبار می کنند.والبته هنوز نمی توانند حتی از بسیاری از سلاح ها استفاده کنند. داستان امکانات افتاب بلاگ برای ادم هایی مانند من چنین است. واهمه های من البته بی نشان نیست.این روزها لحظه ای نمیگذرد مکر ان که رسانه ای از ذهن و تاریخ این مردم پاک شود.مانند گیاهی و جانوری و خاک و اب که یکسره انها را میکشیم .دانسته یا نادانسته .و انکه کشتن اب را ابادانی مینامد ایا حاکم او چیزی جز حذف بیشتر واژه و حرف میتواند؟ هر چند گفته ی مولوی را میتوان تکرار کرد که : این دهان بستی دهانی باز شد تا خورنده ی لقمه های راز شد اما داستان این دنیای مجازی نما را برای خودمان که کهن ترین ادم های دنیا هستیم باید باز تعریف کرد.بگذریم.. با این همه امکانها نمی دانم چه کنم.هر چند هنوز امکان اعظم هست ُاما باید اموخت که از بازنموده های امکان اعظم چگونه چیزی ساخت و باز ساخت. اگر کسی حواسش نباشد فکر میکند این جا صفحه ای از مقوله ای در فلسفه ی اولی ست.نه وبلاگ . این هم البته از ناشیگری و فضل فروشی این حقیر عقده مند است که میبخشایید. پس ببخشایید تا بعد نويسنده: سيدمهرداد ضيايی | تاريخ ارسال: 1386/5/11 ساعت: 07:22 | + نظردهيد(0) | ترك بك(0) پستی در خدمت اهداف عاليه يا چگونه میشود کارگردان شد بيضايی٬دفتر الاهيات عابر گمنام و مطرب زشت رو بازی روانپزشک در اخرين روزهای قصر ياقوت سرخه حصار تياتر بانو در يک شب معمولی روز از نو ٬دريغ از ديروز نو اگر بخوای خودتو بکشی مثل سک می کشمت یا پریدخت چقدر تیره بخت است. فلسفه ی چربیها ی اضافه (۱) روزی ،عکسی ، سخنی اميد را می شد فهميد .؟ داشت ؟برداشت؟ کاشت ؟ یاد داشت های پشت صحنه ی سریال پریدخت (یک) جای دوست کجاست؟ جای دشمن کجا ؟جای عشق ما کجاست ،اشنای هر روز ها؟ در حاشيه ی يک ياد داشت ياد داشتی برای راه بی پايان دگرديسی نيايشگاه (۲) مسجد ايرانی يا دگرديسی نيايشگاه (۱) واژه های روز در شب امروز با دور بين و مريمی عذرا که در دود زير زمين خود را تکرار ميکرد.( يک پشت صحنه) از امدن و رفتن من سودی .....چيستی ها(چيستی جهان مجازی وب-ديباچه) Untitled |
|
|
|